باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 5 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

عکاسی که میو میکرد

یاد یه خاطره قدیمی افتادم تو خونه قبلیمون بودیم که یه تراس بزرگ داشت که هم از اتاق خواب در داشت هم از هال اوایل پاییز بود شبا هوا خنک بود ما درب تراس که تو اتاق خواب بود رو باز میزاشتیم و روزا که کمی هوا گرمتر بود میبستیم (جهت روشن کردن کولر ) اینا پیش در آمد این خاطره جالب  باران حدودا 11 ماهه بود داشتم طبق معمول با لباسای سال گذشتش تجدید خاطره میکردم میخواستم ازش عکس بگیرم دوربین بدست منتظر یه  لبخند بودم که باران بهم توجه نمیکرد دست بدامن ترفند صدای گربه در آوردن شدم تا نگام کنه دو سه بار اینکارو تکرار کردم که دیدم این میو کردنهای من جواب داره دوباره تکرار کردم دیدم بله درست میشنوم به بابا...
9 بهمن 1391

در سایه مهربان پدر

  چند روز پیش برای اولین بار (البته تو چند سالی که ما اینجا ساکنیم ) یزد برف بارید و باران نشسته بود پشت پنجره و به دونه های پنبه ای برفی که باد از کوهستانهای اطراف اورده بود و خیلی کم تراکم بود نگاه می کرد من دلم گرفت برای کودکم که خیلی تجربه دیدن و لمس کردن برف رو از نزدیک نداشت بردمش تو حیاط که بارش برف قطع شده بود ولی از خوش روزگار پدر مهربان کودکش را به برف بازی در شهری مجاور یزد (تفت) که از آب وهوایی کوهستانی برخوردار دعوت کرد و بعد از کلی گشتن کنار خیابون یه جایی با برف تقریبا تمیز و دست نخورده که حدود 4 سانتی روی زمین نشسته بود پیدا کردیم که باران یک دل سیر برف بازی کرد و با باباش ادم برفی...
30 دی 1391

باران از باران

وقتی میای کنار من و میخوای الکی چیزی تو کتابم بنویسی منم ترغیبت کردم که اسمتو بنویسی که این دفعه جواب داد چون چند بار برات سرمشق میگرفتم و شما انجام نمیدادی یعنی یه ذره خطت کج میشد پاکش میکردی و عصبانی میشدی ولی حالا رضایت دادی این بار اولش و بعد از چند روز اومدی گفتی که مامان مدادتو بده بویسم نوشته توی کادر نوشته شماست . جالب اینه که دوست داری کتابای منو با نوشته هات خاطره انگیز کنی   ...
24 دی 1391

طعم ترساندن مامان

دخترکم این روزها خیلی درگیرم و شما از این بابت کمی اذیت میشی وقتی دارم درس میخونم دوست داری کنارم باشی هنوزم وقتی بعد چند ساعتی که ازم دوری منو می بینی دستتو تو یقه ام می کنی نمیدونم چرا ولی اینکار انگار بهت آرامش میده مثل من وقتی محکم بغلت می کنم . چند شب پیش من داشتم می خوابیدم طبق معمول که توی تاریکی فاصله اتاق خودت و ما رو طی میکنی و می آی شب به خیر میگی و دوباره می آی یه چیز دیگه میگی و اینکارو چند بار تکرار میکنی اومدی تو اتاق ما و صدای عجیب ترسناکی از خودت در آوردی نور موبایل انداختم روت که دیدم این نقاشی رو کشیدی و گرفتی جلوی صورتت جالب اینه که کمی هم ترسناکتر از نقاشیهای دیگه ت کشیدی ...
24 دی 1391

لالایی کن مرغک من دنیا فسانه است

طفل معصوم فرشته گون من هر باری که برای خوابیدن بهانه میگیری و من کمی بد اخلاق میشم تا شما رو مجاب (طبق معمول املاش یادم نمیاد ) کنم که بخوابی و جواب میده و شما می خوابی بعد از دیدن چهره ی فرشته گونه ت که چطور معصوم خوابیدی خیلی پشیمون می شم پی نوشت : من احتمالا اون قسمتی از مغزم که مربوط به املاست خیلی کم کار شده چون با وجود اینکه در دوران دبستان در درس املا نمرات خوبی داشتم الان تعداد کلماتی که املاشون فراموشم میشه خیلی زیاد شده برای خنده اما واقعی چند وقت پیش توی بانک املای دویست کاملا از یادم رفته بود   
20 دی 1391

برای دوست عزیز هم درد من

وبلاگ یکی از دوستان (که در شهری غریب زندگی میکنه) رو خوندم مطلب جالبی نوشته بود برای کودک تنهایش که با تصویر خودش در آینه بازی میکرد یاد سالهای اولی افتادم که به این شهر اومدیم و باران حدودا هفت یا هشت ماهه بود یادمه تابستون بود و درب بالکن بزرگی که تو خونمون داشت رو باز میکردیم که کبوترهای همسایه ها که گاهی میامدن روی نرده ی بالکن ما مینشستن رو تماشا کنه و براش با صدای کودکانه کبوترها رو صدا میکردم که بیان و باران چند دقیقه ای با دیدنشون شاد بشه و چه سخت بود اون روزها که باران رو نه میشد به پارک برد (بخاطر گرمای طاقت فرسای یزد ) و نه مهمونی چون کسی رو نمیشناختیم هنوز هم یاد اون روزها می افتم دلم برای دخترک معصومم که تو روروئک تن...
10 دی 1391